راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

داستان مسافرت 3

1390/8/28 12:54
نویسنده : مامان ساناز
597 بازدید
اشتراک گذاری

ما تا بعداز ظهر پارك جنگلي مونديم بعد خانومها تصميم گرفتيم كه بريم كنار ساحل تا بچه ها كمي آب بازي كنند، خلاصه رفتيم كنار ساحل آيناز و راميلا رفتن توي آب، راميلا چون اولين بارش بود خيلي تعجب كرده بود از اونجايي كه به آب بازي هم خيلي علاقه داره نمي دونست چكار كنه وقتي آيناز مي پريد توي آب راميلا هم مي خواست همين كار و بكنه كه چون كوچكتر بود نمي شد بخاطر اين وقتي مي رفت توي آب تا سرش مي رفت زير آب بعد هم بيهوش مي شد از خنده خيلي خوشش اومده بود يه چند باري اين كارو انجام داد و با آيناز حسابي آب بازي كردند بعد هم نشستن تو ساحل و شن بازي كردند قيافه هاشون ديدني بود چون اون قسمتي كه بوديم نمي شد دوربين ببريم و نمي گذاشتن عكس بگيريم . متأسفانه عكسي نتونستيم بگيريم ولي اگه هم مي گرفتيم مطمئناً عكسهاي خوبي مي شدن .

وقتي از كنار ساحل بر گشتيم و به آقايون ملحق شديم تصميم بر اين گرفتيم كه برگرديم به ويلا بعد از اون براي روز بعد برنامه بچينيم، ما هم وسايلمون رو جمع كرديم برگشتيم سمت محمود آباد و عمو مهران و خاله ليلا رفتن سمت واحدشون و ما هم با عمو راميار و بچه هاش و بقيه رفتيم سمت ويلاي خزر شهر .

رسيديم ويلا يكي يكي رفتيم حمام و عمو راميار رفت سفارش غذا داد و غذا رو گرفت اومد بعد غذا باز دور هم جمع شديم كه تصميم بگيريم روز بعد كجا بريم هر كسي يك نظري داشت بعد هم همه موافقت كردن كه بريم به سمت نمك آبرود كه بريم سوار تلكابين بشيم .

روز بعد هم همگي يكي يكي بعد از بيدار شدن و صبحانه خوردنشون آماده شدن راه افتاديم به سمت نمك آبرود قبل از راه افتادن هم عمو مهران و خاله ليلا به ما ملحق شدن بعد با هم راه افتاديم يه چند ساعتي تو راه بوديم وقتي رسيديم نزديك ناهار شده بود، تا اومديم ماشينا رو پارك كرديم هم زمان برد به حدي شلوغ شده بود كه جاي پارك خيلي سخت گير مي آمد، چون هوا كمي گرم بود همگي رفتيم به سمت رستوران تا يكي از بچه ها بره بليط تهيه كنه يه 2 تا 3 ساعتي هم معطل بليط گرفتن شديم ما هم تو اين فاصله ناهارمونو خورديم . 

بعد هم رفتيم به سمت تلكابين كه سوار بشيم چون با بچه نمي شد بريم بايستيم منتظر مانديم تا نوبتمون بشه صدامون بكنند وقتي نوبتمون شد رفتيم سوار شديم راميلا اينقدر هيجان زده شده بود متعجب بود فقط به بيرون نگاه مي كرد مي گفت واييييي .

زیبا

         

زیبا

    

دنیای زیبادنیای زیبا

دنیای زیبا

 

زیبا

   

زیبا

   

زیبازیبازیبا

دنیای زیبا

زیبا

   

زیبا

زیبا

زیبا

پسندها (1)

نظرات (6)

هدیه جون
4 مهر 90 10:46
سلام دوست جونم
معلومه که خیلی بهت خوش گذشته
الهی همیشه خوب و خوش باشی
میای با هم دوست باشیم(تبادل لینک)


سلام عزيزم
مرسي از نظرتون و اين كه به وبلاگ ما سر زديد، جاي شما خالي خوش گذشت، من شما را لينك مي كنم .
مامان صدف
4 مهر 90 12:47
سلام عزیزم. ممنون که وبلاگ صدفو لینک کردید. منم با اجازه وبلاگ رامیلا کوچولو رو لینک میکنم و سر میزنم.


سلام
خواهش مي كنم و ممنون از اينكه شما هم به سر مي زنيد، خوشحالمون مي كنيد .
مامانی شیما وحدیث
4 مهر 90 16:32
سلام مامانی رامیلا جون خوشکل
معلومه حسابی خوش گذشته ،امیدوارم همیشه به شادی و خوشی باشی .
اون عکس طبیعی بود ؟اگه طبیعی بود خیلی خیلی منظره ی قشنگی بود .مثل کارت پستال بود .
مامانی به ماهم سربزن خوشحال میشم


سلام
مرسي گلم كه به وبلاگ سر زديد و به ما لطف داريد و ممنون از نظرتون راستش خيلي خوش گذشت، بله عكس ها واقعي هستند .


مامان آريا
5 مهر 90 8:40
عزيزم هميشه به گردش راميلا جون معلومه حسابي خوش گذشته بهت
عكسا خيلي خوشگل شدن بوس بوس


مرسی خاله جون لطف دارید راستش خیلی خوش گذشت جای شما خالی .
مهرانه مامان مهرسا
5 مهر 90 10:00
سلام هميشه به گردش معلومه خيلي خوش گذشته ها


سلام
بله خیلی جای شما خالی، مرسی .
مامان امیرعلی
8 مهر 90 11:15
وای خاله چقدر خوشمزه ای که پشه ها خوردنت.همیشه به سفر